تبلیغات
دل نوشته ها 290
دل نوشته ها 290
من آن آواره‌ی بشكسته بالم . . . 
قالب وبلاگ
this is suspense...


یادش بخیر 

یه روزی توی این حوالی ، توی کوچه پس کوچه های وبلاگ 
دور هم بودیم ، از غم و شادی میگفتیم...
چه روزایی بود
اما چه زود تموم شد
مهتاب رفت ، شیوانا رفت ، هیسا رفت ، من رفتم ، مهشید رفت ، نگار رفت

دلم واسه همه ی بچه های گل وبلاگ تنگ شده 
اما از هیچکدومشون خبری ندارم

دلم واسه شیوانا و مهتاب خیلی تنگ شده
من که از کسی خبر ندارم ، اما اگه کسی بعد از مدتها گذرش به این حوالی افتاد ، این ایمیل منه : milad29066@yahoo.com

[ پنجشنبه 19 مرداد 1391 ] [ 04:49 ب.ظ ] [ میلاد 290 ] [ نظرات ]



روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت

زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت 

چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم

آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت 

روز میلاد ، همان روز که عاشق شده بود

مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت 

او کسی بود که از غرق شدن می ترسید

عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت 

هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد

پسری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت...



طبقه بندی: شعر، 
[ شنبه 3 تیر 1391 ] [ 06:46 ب.ظ ] [ میلاد 290 ] [ نظرات ]



خودم با خودم آشتی میکنم

خودم با خودم هی بهم میزنم

من اونقدر تنها شدم بعدِ تو

که با سایه ام اینجا قدم میزنم

بدون بهونه بدون دلیل

برای خودم عطر و گل میخرم

مثله آدمایی که دیوونه ان

صدات میکنم اسمتو میبرم

ته تنهایی همینجاست که میگن

این همون آخر دنیاست که میگن

-

خودم با خودم زندگی میکنم

خودم میگم و هی خودم میشنوم

دلم خیلی از دست دنیا پُره

صدای تورو دیگه کم میشنوم

خودم با خودم درددل میکنم

تا از گریه از غصه خوابم بره

میدونم نمیفهمی تو این اتاق

چقدر زندگی بی تو سخت میگذره

ته تنهایی همینجاست که میگن

این همون آخر دنیاست که میگن...




طبقه بندی: شعر، 
[ یکشنبه 7 خرداد 1391 ] [ 10:15 ق.ظ ] [ میلاد 290 ] [ نظرات ]
سلام
تولد حضرت زهرا (س) و روز مادر و زن رو به همه تبریك میگم...
مدتها پیش توی سایت تنهایی یه مطلبی دیده بودم ، خیلی خوشم اومد ، به مناسبت روز مادر اونو كپی كردم و آوردم اینجا... امیدوارم خوشتون بیاد...
به افتخار مادر...



دروغ مادرم!

          "فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که
          به من گفت.
          زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد
          و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود
          می‏رفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته
          باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به
          خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت.
          شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.
          مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا
          می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی
          دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من
          برگرداند و گفت:
          "بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی‎دانی که من ماهی
          دوست ندارم؟" و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.

          قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه در بساط
          نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با
          لباس‎فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل
          مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد.
          شبی از شب‎های زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من
          در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به
          جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل
          مراجعه می‎کند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛
          دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح."
          لبخندی زد و گفت:
          "پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.

          به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید. اصرار کردم که
          مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب
          سوزان، منتظرم ایستاد. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان
          رسید، از مدرسه خارج شدم.
          مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در
          دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. از بس
          تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته
          بود و "نوش جان، گوارای وجود" می‏گفت. نگاهم به صورتش افتاد دیدم
          سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر
          بنوش." گفت:
          "پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که
          مادرم به من گفت.

          بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه‎زنی که
          تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی
          نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه
          بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و
          نمیری برایمان می‏فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به
          روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که
          بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا
          مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:
          "من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود.

          درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصیل شدم. بر این باور بودم
          که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین
          معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر
          نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزی‎های مختلف
          می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت. وقتی به او گفتم
          که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش
          کنم. قبول نکرد و گفت:
          "پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد
          دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت.

          درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت
          آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس
          رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم
          آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به
          سفرها می‏رفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با
          من زندگی کند. امّا او که نمی‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:
          "فرزندم، من خوش‏گذرانی و زندگی راحت را دوست ندارم."
          و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.




          مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید. به بیماری سرطان دچار
          شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور
          می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود.
          همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری
          افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و
          جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را می‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف
          شده بود. این آن مادری نبود که من می‎‏شناختم. اشک از چشمم روان
          شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت:

          "گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی‎کنم." و این هشتمین
          دروغی بود که مادرم به من گفت.
          وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر
          هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.



طبقه بندی: جالب . . .، 
[ جمعه 22 اردیبهشت 1391 ] [ 07:34 ب.ظ ] [ میلاد 290 ] [ نظرات ]

یك: اولین تصویری كه توی قرآنت از بهشت به من داده‌ای ، درخت‌های انبوه و نهرهای روان است. «جنّه» یعنی جایی كه از بس درخت های درهم تنیده دارد ، زمینش پیدا نیست. بعد این تصویر را با خالدین فیها كامل‌تر كرده‌ای،با جاودانگی. بهشت تو دیگر اضطراب تمام شدن و از دست دادن ندارد. ته دل آدم را خالی نمی‌كند از لذت‌های گذرای تمام‌شدنی. با این همه گاهی هم اگر فكر كنم توی آن لذت‌های معقول،ملال و خستگی و یكنواختی،دل‌زده‌ام كند،دوباره آیه آورده‌ای برایم كه «لا یَمَسُّهم فیها نَصَب» (1) آنجا جای دل زدگی و ملال نیست.

دو: خوب است كه توی بهشت می‌شود بی هیچ دغدغه و نگرانی نشست و با بنده‌های خوب تو حرف زد.دلم می‌رود برای این آیه كه می‌گوید بهشتی‌ها برادرانه روی تخت‌هایی روبروی هم تكیه داده‌اند. هیچ دل‌خوری و كدورتی هم میانشان نیست. «نَزَعنا ما فی صُدورِهِم مِن غلًّ»(2) حرف لغو و گناه هم نمی‌زنند. «لا یَسمَعون فیها لَغواً وَ لا كذّابا»(3) حرفشان حرف خوب و سالم و پاك است.«الّا قیلاً سلاماً سلاما» (4)

سه: من كه نمی‌دانم چه لذتی نهفته توی نوشیدن از آن باده‌های گونه‌گون بهشتی،تسنیم و رحیق و سلسبیل... اما یك جایی از اوصاف آن نوشیدنی‌ها ، دلم را بیشتر می‌برد. اگرچه قد فهم من به اینكه تو ساقی باشی نمی‌رسد. اما برای من هم «وَ سَقّاهم رَبّهم شراباً طهوراً» بین همه‌ی این آیه‌ها بیشتر دلبری می‌كند. خوب حالی باید باشد حال آنها كه تو ساقی‌شان باشی. خوب جایی باید باشد آنجا كه تو سقایی كنی.(5)

چهار: داشتم فكر می‌كردم توی بهشت جاودانه‌ی تو ، ورای همه‌ی آن زیبایی‌های مسحور كننده ، آن باغ‌های درهم‌تنیده ، آن نوشیدنی‌های شهد خوش‌گوار ، همنشینی با خوب‌های دوست‌داشتنی ، زوجیت‌های مطهر ، خانه‌های طیب... ورای همه‌ی اینها یك كیفیت دیگر باید باشد تا بهشت ، بهشت بشود. آیه‌ها می‌گویند آن كیفیت بی‌نام ، توی بهشت تو ، اسمش «رضوان» است. همان حال بی‌نظیر بنده‌ای كه بداند تو از او راضی هستی.آیه‌ها می‌گویند حتی ذره‌ای از آن رضوان ، از همه‌ی اوصافی كه از باغ رویایی تو خوانده‌ایم بالاتر است.(6)

 

«وَعَدَ الله المُؤمِنین وَ المُؤمِنات جَنّاتٍ تَجری مِن تَحتِها الانهارُ خالِدینَ فیها وَ مَساكِنَ طَیّبَه فی جنّاتِ عَدنٍ وَ رِضوانٌ مِنَ اللهِ اَكبَرُ ذلِكَ هُوَ الفَوزُ العَظیم» (7)

 

پی‌نوشت‌ها:

1-   حجر 48

2-   حجر 47

3-   نبأ 35

4-   واقعه 26

5-   انسان 21

6-   توبه 72

7-   توبه 72


منبع: همشهری جوان




طبقه بندی: مذهبی، 
[ شنبه 2 اردیبهشت 1391 ] [ 08:54 ب.ظ ] [ میلاد 290 ] [ نظرات ]


دردهای من
جامه نیستند
                 تا ز تن در آورم
«چامه و چكامه» نیستند
تا به «رشته سخن» در آورم
نعره نیستند
                 تا ز «نای جان» بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

*

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی كه چین پوستینشان
مردمی كه رنگ روی آستینشان
مردمی كه نام هایشان
جلد كهنه‌ی شناسنامه هایشان
                                             درد می‌كند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه‌های ساده‌ی سرودنم
                                       درد می‌كند
انحنای روح من
شانه‌های خسته‌ی غرور من
تكیه‌گاه بی‌پناهی دلم شكسته است
كتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام
بازوان حس شاعرانه‌ام
                               زخم خورده است
دردهای پوستی كجا؟
درد دوستی كجا؟

*

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای كهنه‌ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
      در دلم نوشته است
دست سرنوشت
                      خون درد را 
                                   با گِلَم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها كنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه‌ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگ‌های تو به توی آن
                                                             جدا كنم؟

دفتر مرا
دست درد می‌زند ورق
شعر تازه‌ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میان
از چه حرف می‌زنم؟

درد ، حرف من نیست
درد ، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا كنم؟

(قیصر امین پور ، اردیبهشت 67)



طبقه بندی: قیصر امین پور،  شعر، 
[ دوشنبه 28 فروردین 1391 ] [ 07:32 ب.ظ ] [ میلاد 290 ] [ نظرات ]
از مردم دنیا سوال جالبی پرسیده شد و هیچ کس جوابی نداد!

سؤال از این قرار بود:

نظر خودتان را راجع به راه حل کمبود غذا در سایر کشورها صادقانه بیان کنید؟

و جالب اینکه کسی جوابی نداد . . . ؟

چون در آفریقا کسی نمی دانست "غذا" یعنی چه؟

در آسیا کسی نمی دانست "نظر" یعنی چه؟

در اروپای شرقی کسی نمی دانست"صادقانه"یعنی چه؟

در اروپای غربی کسی نمی دانست"کمبود"یعنی چه؟

و در آمریکا کسی نمی دانست"سایر کشورها"یعنی چه . . . ؟ 



منبع : سایت تنهایی



طبقه بندی: جالب . . .، 
[ یکشنبه 20 فروردین 1391 ] [ 10:10 ب.ظ ] [ میلاد 290 ] [ نظرات ]
   زهرا اگر نبود خدا مظهری نداشت
    
    توحید انعکاس نمایانتری نداشت
    
    
    جز در مقام عالی زهرا فنا شدن
    
    ملک وجود فلسفه دیگری نداشت
        
    
    زهرا اگر در اول خلقت ظهور داشت
    
    دیگر خدا نیاز به پیغمبری نداشت
    
    
    فرموده اند در برکات وجود او
    
    زهرا اگر نبود علی همسری نداشت
    
    
    محشر بدون مهریه ی همسر علی
    
    سوگند می خوریم شفاعتگری نداشت
    
    
    حتی بهشت با همه نهرهای خود
    
    چنگی به دل نمی زد اگر کوثری نداشت
    
    
    دیروز اگر به فاطمه سیلی نمی زدند
    
    دنیا ادامه داشت، دگر محشری نداشت


پ ن 1: السلام علی السیده الشهیده الجلیله الجمیله... و المجهوله قبرها و المخفیه قبرها...

پ ن 2: شهادت حضرت زهرا (س) را خدمت امام زمان (عج) و تمامی شیعیان تسلیت عرض میكنم.

پ ن 3: امام مهدی (عج): دختر رسول خدا (فاطمه) برای من سرمشقی نیکوست.

پ ن 4: تعبیر دکتر علی شریعتی در خصوص خانه حضرت زهرا(س) تعبیری حقیقی است آنجا که می‌گوید: همه عشق و همه آرزو و همه امید نجاتمان این خانه کوچکی است که به اندازه همه جهان بزرگ است... و سپس تعابیری با این مضمون دارد: آن خانه کوچک گِلی کنار مسجد پیامبر(ص) به اندازه یک تاریخ بزرگ است. این خانه، فرزندانی را به وجود آورده است که آرزو، آرمان تمام انسان‌های بزرگ و شخصیت‌های عزیز، آزادی‌خواه، عدالت دوست است که هر فردی که آرزوی درک حقیقت، انسانیت، کرامت، شرافت و ... دارد باید به چنین شخصیتی اقتدا کند.

پ ن 5: از مشرق قلبم دمیده فاطمیه . رخت عزایم کو ، رسیده فاطمیه . . .



طبقه بندی: مذهبی، 
[ پنجشنبه 17 فروردین 1391 ] [ 11:46 ق.ظ ] [ میلاد 290 ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 13 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  

درباره وبلاگ

با كسیكه دوستش دارید فیلم نبینید آهنگ گوش ندهید كتاب نخوانید خاطره نسازید...
وقت نبودنش میفهمید كه چه میگویم...
زنده باد 290
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

 

آرشیو کد آهنگ

دانلود این اهنگ