تبلیغات |
دل نوشته ها 290
من آن آوارهی بشكسته بالم . . .
|
سلام تولد حضرت زهرا (س) و روز مادر و زن رو به همه تبریك میگم... مدتها پیش توی سایت تنهایی یه مطلبی دیده بودم ، خیلی خوشم اومد ، به مناسبت روز مادر اونو كپی كردم و آوردم اینجا... امیدوارم خوشتون بیاد... به افتخار مادر... "فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت. زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام میکرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود میرفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم. مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا میکرد و میخورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت: "بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمیدانی که من ماهی دوست ندارم؟" و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت. قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه میرفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباسفروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانمها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد. شبی از شبهای زمستان، باران میبارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابانهای مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه میکند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح." لبخندی زد و گفت: "پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت. به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام میرسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم. مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" میگفت. نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت: "پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت. بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوهزنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت. میبایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان میفرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر میشود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت: "من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود. درس من تمام شد و از مدرسه فارغالتّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمیتوانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزیهای مختلف میخرید و فرشی در خیابان میانداخت و میفروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت: "پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت. درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را میدیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها میرفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمیخواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت: "فرزندم، من خوشگذرانی و زندگی راحت را دوست ندارم." و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت. مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید. به بیماری سرطان دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور میتوانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود. همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را میسوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من میشناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت: "گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمیکنم." و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت. وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت. طبقه بندی: جالب . . .، یك: اولین تصویری كه توی قرآنت از بهشت به من دادهای ، درختهای انبوه و نهرهای روان است. «جنّه» یعنی جایی كه از بس درخت های درهم تنیده دارد ، زمینش پیدا نیست. بعد این تصویر را با خالدین فیها كاملتر كردهای،با جاودانگی. بهشت تو دیگر اضطراب تمام شدن و از دست دادن ندارد. ته دل آدم را خالی نمیكند از لذتهای گذرای تمامشدنی. با این همه گاهی هم اگر فكر كنم توی آن لذتهای معقول،ملال و خستگی و یكنواختی،دلزدهام كند،دوباره آیه آوردهای برایم كه «لا یَمَسُّهم فیها نَصَب» (1) آنجا جای دل زدگی و ملال نیست. دو: خوب است كه توی بهشت میشود بی هیچ دغدغه و نگرانی نشست
و با بندههای خوب تو حرف زد.دلم میرود برای این آیه كه میگوید بهشتیها
برادرانه روی تختهایی روبروی هم تكیه دادهاند. هیچ دلخوری و كدورتی هم میانشان
نیست. «نَزَعنا ما فی صُدورِهِم مِن غلًّ»(2) حرف لغو و گناه هم نمیزنند. «لا
یَسمَعون فیها لَغواً وَ لا كذّابا»(3) حرفشان حرف خوب و سالم و پاك است.«الّا
قیلاً سلاماً سلاما» (4) سه: من كه نمیدانم چه لذتی نهفته توی نوشیدن از آن بادههای
گونهگون بهشتی،تسنیم و رحیق و سلسبیل... اما یك جایی از اوصاف آن نوشیدنیها ،
دلم را بیشتر میبرد. اگرچه قد فهم من به اینكه تو ساقی باشی نمیرسد. اما برای من
هم «وَ سَقّاهم رَبّهم شراباً طهوراً» بین همهی این آیهها بیشتر دلبری میكند.
خوب حالی باید باشد حال آنها كه تو ساقیشان باشی. خوب جایی باید باشد آنجا كه تو
سقایی كنی.(5) چهار: داشتم فكر میكردم توی بهشت جاودانهی تو ، ورای همهی
آن زیباییهای مسحور كننده ، آن باغهای درهمتنیده ، آن نوشیدنیهای شهد خوشگوار
، همنشینی با خوبهای دوستداشتنی ، زوجیتهای مطهر ، خانههای طیب... ورای همهی
اینها یك كیفیت دیگر باید باشد تا بهشت ، بهشت بشود. آیهها میگویند آن كیفیت بینام
، توی بهشت تو ، اسمش «رضوان» است. همان حال بینظیر بندهای كه بداند تو
از او راضی هستی.آیهها میگویند حتی ذرهای از آن رضوان ، از همهی اوصافی كه از
باغ رویایی تو خواندهایم بالاتر است.(6) «وَعَدَ الله المُؤمِنین وَ المُؤمِنات جَنّاتٍ
تَجری مِن تَحتِها الانهارُ خالِدینَ فیها وَ مَساكِنَ طَیّبَه فی جنّاتِ عَدنٍ وَ
رِضوانٌ مِنَ اللهِ اَكبَرُ ذلِكَ هُوَ الفَوزُ العَظیم» (7) پینوشتها: 1- حجر 48 2- حجر 47 3- نبأ 35 4- واقعه 26 5- انسان 21 6- توبه 72 7- توبه 72 منبع: همشهری جوان طبقه بندی: مذهبی، جامه نیستند تا ز تن در آورم «چامه و چكامه» نیستند تا به «رشته سخن» در آورم نعره نیستند تا ز «نای جان» بر آورم دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنی است * دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی كه چین پوستینشان مردمی كه رنگ روی آستینشان مردمی كه نام هایشان جلد كهنهی شناسنامه هایشان درد میكند من ولی تمام استخوان بودنم لحظههای سادهی سرودنم درد میكند انحنای روح من شانههای خستهی غرور من تكیهگاه بیپناهی دلم شكسته است كتف گریههای بیبهانهام بازوان حس شاعرانهام زخم خورده است دردهای پوستی كجا؟ درد دوستی كجا؟ * این سماجت عجیب پافشاری شگفت دردهاست دردهای آشنا دردهای بومی غریب دردهای خانگی دردهای كهنهی لجوج اولین قلم حرف حرف درد را در دلم نوشته است دست سرنوشت خون درد را با گِلَم سرشته است پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها كنم؟ درد رنگ و بوی غنچهی دل است پس چگونه من رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا كنم؟ دفتر مرا دست درد میزند ورق شعر تازهی مرا درد گفته است درد هم شنفته است پس در این میان از چه حرف میزنم؟ درد ، حرف من نیست درد ، نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا كنم؟ (قیصر امین پور ، اردیبهشت 67) طبقه بندی: قیصر امین پور، شعر،
از مردم دنیا سوال جالبی پرسیده شد و هیچ کس جوابی نداد! سؤال از این قرار بود: نظر خودتان را راجع به راه حل کمبود غذا در سایر کشورها صادقانه بیان کنید؟ و جالب اینکه کسی جوابی نداد . . . ؟ چون در آفریقا کسی نمی دانست "غذا" یعنی چه؟ در آسیا کسی نمی دانست "نظر" یعنی چه؟ در اروپای شرقی کسی نمی دانست"صادقانه"یعنی چه؟ در اروپای غربی کسی نمی دانست"کمبود"یعنی چه؟ و در آمریکا کسی نمی دانست"سایر کشورها"یعنی چه . . . ؟ ![]() منبع : سایت تنهایی
طبقه بندی: جالب . . .، زهرا اگر نبود خدا مظهری نداشت توحید انعکاس نمایانتری نداشت جز در مقام عالی زهرا فنا شدن ملک وجود فلسفه دیگری نداشت زهرا اگر در اول خلقت ظهور داشت دیگر خدا نیاز به پیغمبری نداشت فرموده اند در برکات وجود او زهرا اگر نبود علی همسری نداشت محشر بدون مهریه ی همسر علی سوگند می خوریم شفاعتگری نداشت حتی بهشت با همه نهرهای خود چنگی به دل نمی زد اگر کوثری نداشت دیروز اگر به فاطمه سیلی نمی زدند دنیا ادامه داشت، دگر محشری نداشت پ ن 1: السلام علی السیده الشهیده الجلیله الجمیله... و المجهوله قبرها و المخفیه قبرها... پ ن 2: شهادت حضرت زهرا (س) را خدمت امام زمان (عج) و تمامی شیعیان تسلیت عرض میكنم. پ ن 3: امام مهدی (عج): دختر رسول خدا (فاطمه) برای من سرمشقی نیکوست. پ ن 4: تعبیر دکتر علی شریعتی در خصوص خانه حضرت زهرا(س) تعبیری حقیقی است آنجا که میگوید: همه عشق و همه آرزو و همه امید نجاتمان این خانه کوچکی است که به اندازه همه جهان بزرگ است... و سپس تعابیری با این مضمون دارد: آن خانه کوچک گِلی کنار مسجد پیامبر(ص) به اندازه یک تاریخ بزرگ است. این خانه، فرزندانی را به وجود آورده است که آرزو، آرمان تمام انسانهای بزرگ و شخصیتهای عزیز، آزادیخواه، عدالت دوست است که هر فردی که آرزوی درک حقیقت، انسانیت، کرامت، شرافت و ... دارد باید به چنین شخصیتی اقتدا کند. پ ن 5: از مشرق قلبم دمیده فاطمیه . رخت عزایم کو ، رسیده فاطمیه . . .
طبقه بندی: مذهبی، در زندگی و معاشرت با دیگران نرم افزار باشیم نه سخت افزار. هیچگاه قفل سی دی دل مردم را نشکنیم چون تا توانی دلی به دست آور دل شکستن هنر نمیباشد. چنانچه در کاری شکست خوردیم آن را shut down نکنیم بلکه آن را restart کنیم. برای سیستم قلبمان ازمانیتور های flat استفاده کنیم. برای فایل اسرار زندگی مان password بگذاریم و آن را hidden کنیم. بر صفحه مشکلات مردم کلید (F1help)باشیم. خانه و دفترمان به روی مردم نیازمند open باشد. تا حرف کسی تمام نشده اسپیکر خود را روشن نکنیم. هنگام مشاهده ی خوبی ها بلافاصله کلیدprint screen را بزنیم و از آنها تصویر بگیریم. چشم هایمان را روی عیب های مردم close کنیم. برای این که از دیدن مانیتور زندگی بیشتر لذت ببریم کارت گرافیک بالا برای آن تهیه کنیم. در case مستکبران و زورگویان سی دی رام نباشیم بلکه سی دی نا آرام باشیم. قانون کپی رایت زندگی اجتماعی به ما اجازه نمی دهد که سی دی بدی ها و عیب های دیگران را رایت کنیم. منبع : پلاگ گمشده طبقه بندی: جالب . . .،
یه حس و حالی دارم ، عیده و بی قرارم این نهمین ساله كه ، تو رو پیشم ندارم كاشكی بودی كنارم ، كه بی تو بی بهارم هفت سینو میخوام چیكار ، وقتی تو رو ندارم از این همه آرزو ، هیچی دلم نمیخواد نمیتونم بخندم ، بی تو دلم نمیاد بازم دلم گرفته ، چشمای لحظه خیسه آسمون بهاری ، اشكامو مینویسه تو این هوای تازه ، چقدر هواتو دارم عیدیتو مثل هر سال ، برات كنار میذارم سلام به همه ی دوستای عزیز سال نو رو به همه تبریك میگم بعد از چند روز ، از كربلای ایران برگشتم ، این سومین باری بود كه شهدا دعوتم كردن ، و دومین باری بود كه لحظه ی سال تحویل توی شلمچه بودم ، حس و حال اون لحظه ها قابل وصف نیست ، فقط میتونم بگم یه دنیای دیگهست... این چند روز اتفاقات تلخ و شیرین زیادی واسم افتاد ، لحظات شاد كنار دوستام ، و لحظاتی پر از دلتنگی و بغض... خدایا توی سال جدید امام زمان (عج) رو برسون ، قبل از اینكه بیش از این غرق گناه بشم ، قبل از اینكه بیش از این گمراه بشم... آمین... واسه همه دعا كردم ، واسه همه دلای عاشق ، واسه همه چشمای منتظر ، واسه همه دست های رو به آسمون خدا ، واسه همه چشمای خیس ، واسه همه بغضهای گلوگیر ، واسه قلبی كه تو سینه به عشق دیگری میتپد... واسم دعا كنید... كه شدیدا محتاج دعایم... پ ن 1 : سلامی چو بوی خوش آشنایی ، سلامی به لبخند ماه و ستاره ، سلامی به تنها غروب یه خورشید ، سلامی به بغض خیس ترانه ، سلامی به داغ شقایق ، سلامی به اشك مسافر... سلامی به تو ، 290..... پ ن 2: شهدا ممنونم كه این بار هم دعوتم كردین... زندگی زیباست ، اما شهادت زیباتر... پ ن 3: خدایا به حق چشمهای خیس پای سفره هفت سین ، دلامون رو به رنگ خودت دربیار ، رنگ بیرنگی ، رنگ یكرنگی ، رنگ همرنگی... رنگ عشق... پ ن 4: خیلی وقته دلم عجیب گرفته ، هر لحظه بغضم بیشتر میشه ، هر لحظه دلتنگ ترم... پ ن 5: نمیدانم چه حس و حالی در دلم گیر كرده ، بغضی به یادت دارم ، قلبم یكی در میان میزند... پ ن 6: حتی اگر در گمنامی جان بدهی ، گم نمیشوی ، او كه باید پیدایت كند ، پیدایت خواهد كرد ، آغوش بگشا... پ ن 7: السلام علی السیده الشهیده الجلیله الجمیله... و المجهوله قدرها و المخفیه قبرها... یا فاطمه الزهرا... پ ن 8: اللهم نوّر قلوبنا به نور المهدی ، به ظهور الحجه... پ ن 9: غمگینم ، همانند مادری كه كودك بیمارش با لبخند به او میگوید : امسال سین هشتم سفره ما سرطان من است... پ ن 10: قشنگی فاصله ها در این است كه گاهی یادمان میندازد كسی هست تا دلتنگش شویم... اما... این فاصله به قیمت آب شدنم تمام میشود... پ ن 11: دعا كنید شهید بشم... پ ن 12: توی ادامه مطلب چند تا از عكسایی كه با دوربین گرفتم رو توی سایز كوچیك گذاشتم ، عكسای قشنگی هستن ، اگه دوست داشتین ببینین...
ادامه مطلب طبقه بندی: اگه نخونی ضرر میكنی . . .، اسطورهای به نام شهید ...،
عشق هدف حیات و محرك زندگی من است. زیباتر از عشق چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام... برای مرگ آماده شده ام و این امری است طبیعی، كه مدتهاست با آن آشنام. ولی برای اولین بار وصیت می كنم. خوشحالم كه در چنین راهی به شهادت می رسم. خوشحالم كه از عالم و ما فیها بریده ام. همه چیز را ترك گفته ام. علائق را زیر پا گذاشته ام. قید و بندها را پاره كرده ام. دنیا و ما فیها را سه طلاقه گفته ام و با آغوش باز به استقبال شهادت می روم ... قسمتی از وصیت نامه شهید چمران چند روزه دارم لحظه شماری میكنم ، شنبه صبح مسافرم ، دلم تنگ شده واسه اون خاك ، واسه اون خاك پاك ، دلم تنگ شده واسه اشكهای شلمچه لحظه سال تحویل ، دلم تنگ شده واسه غربت طلائیه ، دلم تنگ شده واسه وقتی كه داری به دوردست نگاه میكنی ، بوی كربلا میاد ، دلت پر میكشه ، میخوای از همه چی رها بشی و پر بگیری بری به بهشت حسین(ع)... دلم تنگ شده واسه معصومیت نگاه های مادرایی كه میان تا از نزدیك بوی بچهشون رو حس كنن ، دخترایی كه چشم به خاك دارن تا شاید پلاك باباشون روی یكی از این خاكها افتاده باشه ... خدا كنه امسال واسه سومین بار دعوتنامهم رو شهدا امضاء كنن تا بتونم بازم پر بگیرم به حریم عشق... بوی كربلا میاد...
طبقه بندی: اگه نخونی ضرر میكنی . . .، |
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |